مارکس و انگلس و به اصطلاح «چشم پوشی» از استراتژی انقلابی/ ح. آزاد

برخی گرایش‌های فکری در فضای آکادمیک و جریان‌های سیاسی مانند سوسیال دمکراسی و آنارشیسم بر این باورند که مارکس و انگلس در اواخر عمر از استراتژی انقلابی دست شسته و به اصلاحات تدریجی از طریق شرکت در انتخابات و پارلمان روی آورده بودند.درنوشته‌‌ی پیش رو صرفا به ارزیابی تاریخی این ادعا می پردازیم. برای روشن شدن این موضوع بهتر است در ابتدا به نقل‌قول‌هائی که مورد استناد طرفداران این دیدگاه قرار می‌گیرد، نگاهی کوتاه بیاندازیم. متاسفانه طرفداران این ادعا نقل قول ها را جدا از متن،جدا از شرایط تاریخی وبدون در نظر گرفتن قسمت‌های حذف شده توسط حزب سوسیال دموکرات در سال 1895 بیان می کنند، در حالیکه غالبا در همان متن، چند سطر بالاتر یا چند سطر پائین تر جملاتی مشاهده می شود که از تحول انقلابی حکایت می‌کند. من در اینجا تلاش می کنم به اغلب موارد نقل شده اشاره کنم.

بریتانیا در برابر فرانسه: چند راه ویژه؟ / الن میک‌سینزوود

از هنگام دریافت درخواست شرکت در این کنفرانس، و تأمل درباره‌ی موضوع، طنز کوچکی به ذهنم خطور کرده است. سال‌ها پیش، من در نخستین سیر و سیاحت نظری درباره‌ی تاریخ دولت انگلیس، با موضوعی درگیر شدم که در میان چپ بریتانیا نفوذ بسیار داشت، و به‌اصطلاح به تز نایرن ـ اندرسون شهرت یافته بود. پری اندرسون و تام نایرن بر این باور بودند که بریتانیا در یک بحران اقتصادی به‌سر می‌برد، چون اقتصادی اساساً عقب‌مانده و دولتی پیشامدرن دارد، و به این دلیل در این وضعیت به سر می‌برد که یک انقلاب بورژوایی به معنای خاص را پشت سر نگذاشته است.(1) البته، تلقی رایج از انقلاب، نمونه‌ی فرانسه بود. اما اندرسون و نایرن، به‌شکل غیرمنصفانه‌ای بریتانیا را در برابر عمده‌ترین دولت‌های اروپای غربی قرار می‌دادند؛ بدون حذف آلمان که دقیقاً از چنان موفقیت اقتصادی برخوردار بود که بریتانیا فاقد آن بود. استدلال من در برابر تز نایرن-اندرسون در یک کلام این بود که بریتانیا نه‌تنها در شمار عقب‌مانده‌ترین دولت‌ها در بین دولت‌های عمده‌ی اروپایی قرار ندارد، بلکه از کامل‌ترین فرهنگ بورژوایی نیز برخوردار است.(2)

مدل‌های برنامه‌ریزی مشارکتی/ سونگ جین جونگ

امروزه با قطب­بندی اجتماعی و افزایش فقر، احساسات ضد سرمایه­داری در سراسر جهان همراه با جهانی‌سازی نولیبرالی در حال گسترش است. «سوسیالیسم برای قرن بیست و یکم» کلیدواژه‌ای برای ترقی­خواهی معاصر به شمار می­رود (لبوویتز 2006). اما تجربه­ی شکست خورده­ی شوروی و اردوگاه شرق توأم با عدم اطمینان از این که می­توان به جامعه­ای بهتر از سرمایه­داری، به­رغم تمام دشواری­های این جامعه دست پیدا کنیم، مردم را از سیاست سوسیالیستیِ ضد سرمایه­داری باز می­دارد، و آن­ها را در آستانه­ی اصلاح­طلبی کینزیِ چپ یا حداکثر سوسیالیسم بازار متوقف می­کند.(1)

بنابراین دفاع از سوسیالیسم، بدون عبارت­پردازیِ میان‌تهی و تخیلی، از حیث برتری آن در مقایسه با سرمایه­داری، به‌علاوه امکان تحقق آن در شرایط تغییریافته‌ی قرن بیست‌ویکم با در نظر گرفتن واقعیت فاجعه­آمیز سرمایه­داری کنونی نه تنها ضرورت دارد بلکه به وظیفه‌ی مبرم چپ رادیکال تبدیل شده است.(2) قبل از توضیح این پروژه لازم است که تأکید کنم که جوامع فروپاشیده­ی شوروی و اردوگاه شرق کمبودها و اشتباهات نوع خاصی از برنامه­ریزی یعنی «اقتصاد دستوری- اداری» (گریگوری، 2004) را نشان می­دهد. شکست اقتصاد این جوامع نمی­تواند دلیلی برای غیر عملی بودن سوسیالیسم مارکسی یا برنامه­ریزی به معنایی باشد که مورد نظر مارکس بود. البته با توجه به شرایط تغییریافته­ی قرن بیست‌ویکم و به‌ویژه جهانی‌سازی و انقلاب در فن­آوری اطلاعاتی، لازم است روشن کنیم که سوسیالیسم مارکسی و عملی بودن برنامه­ریزی مشارکتی به چه معناست؟ تکرار شعار «شکست سرمایه­داری نزدیک است» یا محدود کردن خود به «جنبش­گرایی» (مبارزه همه چیز است و هدف نهایی هیچ چیز) برای جذب توده­ی روشنفکران در قرن بیست‌و‌یک، به سوی یک سیاست سوسیالیستی ضد سرمایه­داری سخت ناکافی است.

سرمایه به طور عام و ساختار «سرمایه» مارکس / مایکل هاینریش

اثر رومان روسدلسکی تحت عنوان «شکل­گیری کتاب سرمایه­ی مارکس» (1977) که چاپ اول آن در 1968 منتشر شد، بر مباحث مربوط به سرمایه در آلمان غربی، در آغاز جنبش دانشجویی تأثیری قابل‌ملاحظه و پایدار بر جای گذاشت.(1) گرچه تفسیرهای متکی بر دیدگاه روسدلسکی، در تضعیف مبانی اکونومیستی و پوزیتیویستی مؤثر بود، ولی این امر غالباً به بهای بدفهمی­های فلسفی در مورد بنیاد اقتصادی و اجتماعی نقد مارکس از اقتصاد سیاسی انجام گرفته است. ظاهراً سرمایه از دو دیدگاه قرائت شده است: نخست، با درک معینی از شیوه­ی ارائه‌ی دیالکتیکی مطابق «منطق» هگل. دوم، با تکیه بر آرای روش­شناسانه‌ی ملهم از گروندریسه به‌خصوص کاربرد مفهوم «سرمایه عام» از سوی روسدلسکی. از شوخی روزگار، فروکش‌کردن بحث­های مربوط به «سرمایه» و شکست جنبش دانشجویی در اواسط دهه‌ی هفتاد با چاپ اول بسیاری از دست­نوشته­های مقدماتی برای تدوین کتاب سرمایه، همراه با نسخه­های بهتری از دست­نوشته­های قبلاً منتشر شده به شکل مجموعه­ی جدید و کاملی از آثار مارکس و انگلس، تحت عنوان مجموعه آثار مارکس و انگلس MEGA همزمان بود.(2)

تفسیری چند بر ساختار «سرمایه»/ پل برکت

در بحث­های اخیر بین «مارکسیست­های تحلیلی» و «اصول­گرا» در مورد اقتصاد سیاسی مارکسی، منطق دیالکتیکی در کتاب سرمایه موضوعی عمده محسوب می­شود. از یک سو مارکسیست­های تحلیلی باور ندارند که دیالکتیک در کتاب سرمایه نقشی سودمند و اساسی بازی ­کند و یا در حال حاضر ابزار معتبری برای اقتصاد سیاسی مارکسی باشد (به عنوان نمونه رومر 1986). در مقابل، خوانش دیالکتیکی کتاب سرمایه که بر تمایز روش­شناسانه بین «سرمایه به طور عام» و «سرمایه­های متعدد» استوار است، در تلاش­های اخیر اصول­گرایان برای یک‌دست کردن و به‌روز کردن تحلیل مارکس از سرمایه­داری عنصری اساسی به شمار می­رود (مندل 1975، روسدلسکی 1977، فاین و هریس1979، ویکس 1981، هاروی 1982، اسمیت 1990). در این قرائت، کتاب سرمایه هم­چون «بازسازی شیوه­ی تولید سرمایه­داری در اندیشه» در نظر گرفته شده (اسمیت 1989، ص 328)، که در آن با استفاده­ از منطق دیالکتیکی، مقولات اقتصادی مختصِ این شیوه­ی تولید، به شکلی سامان­یافته انکشاف می­یابد(1). مطابق این دیدگاه مارکس برای اثبات ذاتی بودن استثمار، مبارزه‌ی طبقاتی و بحران در سرمایه­داری و نشان دادن ویژگی تاریخی و خصلت گذرای این شیوه­ی تولید، از روش دیالکتیکی بهره می­برد(2). علاوه بر این، استفاده‌ی مارکس از روش دیالکتیکی (از جمله پیشرفت منظم از «سرمایه­ی عام» به «سرمایه­های متعدد») به هدف عملی تمایز بین جنبه­های اساسی و فرعی شیوه­ی تولید سرمایه­داری خدمت می­کند ـ تمایزی اساسی برای سیاست انقلابی.(3)

کج‌اندیشی‌های اونو و پیروانش در خوانش و روش «سرمایه»

در بخش نخست این نوشتار، به سه دیدگاه متفاوت و مستقل در درک روش مارکس، ساختار کتاب سرمایه و خوانش این اثر اشاره کردم، که بعد از جنگ دوم جهانی شکل گرفته‌اند. این سه دیدگاه بر طبق توالی زمانی عبارتند از: مکتب اونو در ژاپن، خوانش‌های نو از مارکس در آلمان و دیالکتیک نظام‌مند در کشورهای انگلیسی زبان. این سه نحله‌ی فکری در عین وجود برخی نکته‌های مشترک، جریان‌های فکری جداگانه‌ای با پرسمان‌ها و رویکردهای گوناگون محسوب می‌شوند. به‌ویژه مکتب اونو که زمینه‌ی شکل‌گیری آن حتی به پیش از جنگ دوم جهانی بر می‌گردد، و صرفاً در فضای فکری ژاپن و در گفتگوی بین مارکسیست‌های ژاپنی (به استثنای آلبریتون و ایتو که با بحث‌های نظری غرب آشنایی دارند) قوام گرفته است.(1)

1 2 3 7