قطعه‌ی ماشین‌ها، سوء برداشت ماركسی در گروندریسه و غلبه بر آن در سرمایه / میکاییکل هاینریش

گروندریسه متنی است که هم‌چنان مورد علاقه‌ی مفسران مارکس قرار دارد. برخی مؤلفان معتقد‌ند که به اصطلاح «قطعه‌ای در باب ماشین» برای نظریه‌ی مارکسی «زوال»¬ سرمایه‌¬داری، سندی اساسی به شمار می‌رود. نوعی نظریه‌ی «فروپاشی سرمایه‌داری»، یا دست‌کم توصیف روندی است که طی آن یک شیوه‌ی جدید تولید ظهور می‌کند. شیوه‌ای که سرمایه‌داری خود آن را ایجاد می‌کند، اما با منطق سرمایه‌داری در تضاد قرار می‌گیرد. در این تفسیرها، نتایج «قطعه‌ای درباب ماشین» بدیهی انگاشته می‌شود. اما نتایج «قطعه‌¬ای درباب ماشین» از یک سو، از درکی یک‌جانبه از بحران ریشه می‌گیرد که از اوایل دهه‌ی 1850 در افکار مارکس وجود داشت، و از سوی دیگر، برخی کاستی‌ها در صورت‌بندی مقوله‌های اصلی گروندریسه مشخه‌ی آن است. در سال‌های بعد، مارکس هر دوی این بدفهمی‌ها را برطرف کرد. در جلد یکم سرمایه، هنگام بررسی تولید ارزش اضافی نسبی، ما به نقدی ضمنی از «قطعه‌ای درباب ماشین» برخورد می‌کنیم.

جایگاه رقابت در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری / حسن آزاد، سهراب سپیدرودی

رقابت هم‌­زادِ تاریخ جامعه‌­های انسانی از سپیده‌­دمِ تکوین گروه‌­بندی‌­های اجتماعی متعارض و ناهمایند است. آن‌­چه اما شکل‌­های پیشینِ رقابت در نظا‌‌م‌­های کهن و پیشاسرمایه­‌داری (از رقابت بر سر تصاحب بردگان تا رقابت میان مالکان فئودال برای ﺗﺼﺮف زﻣﻴ‌ن‌هاﯼ ﺑﺪون ارﺑﺎب، و یا برای به انقیاد درآوردن دهقانان آزاد؛ از رقابت میان رم و کارتاژ تا رقابت بین شهرهایی چون ونیز و بیزانس یا شهرهای هلندی و هانزایی که کانون‌­های مهم تجاری بودند) (۱)، را از رقابت در شیوه‌ی تولید سرمایه‌­داری متمایز می­‌کند، همانا ویژگی رقابت هم­چون شیوه­‌ی هستی و موجودیت سرمایه در وجه تولید اخیر است.

مارکس هرگز مجال آن نیافت تا، چنان­‌که می‌­خواست، رساله­‌ای جداگانه در باب رقابت بنویسد (۲)؛ و از او جز اشاره­‌های کوتاه و پراکنده در واکاوی مفهوم رقابت بر جا نمانده است. شاید گزافه نباشد اگر با این سخنبِن فاین هم‌­صدا شویم که در نظر مارکس رقابت مقوله‌ای دیریاب، مبهم و پیچیده است. رقابت، از یک‌­سو، به سرشت درونی سرمایه تعلق دارد که بدون آن تصورناپذیر است.

کار مولد و غیرمولد: تلاشی برای تبیین و طبقه‌بندی آن / احمت توناک و سنگور سوران

علاقه‌مندی مجدد به مبانی نقد مارکسی بر اقتصاد سیاسی که از اوایل دهه‌ی 1970 شروع شده، به بررسی دقیق‌تر تمایز بین کار مولد و غیرمولد نزد مارکس منجر شده است. اما این امر، بحث‌های جدی‌تری را در مورد تعریف و اصولاً سودمندی کاربرد معیار مارکسیستی برای تمایز بین کار مولد و غیرمولد نیز برمی‌انگیزد. بحث بین هواداران و مخالفان نقد سرافا درباره‌ی نظریه‌ی ارزش مارکس، فضای نظری دهه‌ی 70 را تحت تأثیر قرار داده بود. اختلاف نظر حول کار مولد و غیرمولد، به معنای دقیق کلمه با دیدگاه‌های موجود در بحث وسیع‌تر پیرامون نظریه‌ی ارزش انطباق نداشت.

مکتب اونو: كژتابى در فهم ماركس، رونویسی از منطق هگل

پژوهش و کنکاش در گستره‌ی روش‌شناسی و ساختار سرمایه‌ی مارکس، از موضوع‌های جذاب و در همان حال مناقشه‌انگیز در بین موافقان و مخالفان اندیشه‌ی مارکس از یک سو، و در میان مارکسیست‌ها از سوی دیگر بوده است. این کوشش‌ها به‌ویژه بعد از جنگ جهانی دوم، به‌طور عمده به تکوین سه جریان مستقل نظری انجامیده است که عبارت‌اند از: الف ـ مکتب اونو در ژاپن، ب ـ خوانش‌های نو از مارکس در آلمان غربی، و ج– دیالکتیک نو (یا دیالکتیک نظام‌مند) در کشورهای انگلیسی‌زبان.(۱

مقدمه‌ی نوشتار حاضر به شکل‌گیری، گسترش، و شباهت‌ها و تفاوت‌های این سه جریان فکری اختصاص دارد. آن‌گاه به خاستگاه مکتب اونو در بستر تاریخی مارکسیسم در ژاپن، و سرانجام به ویژگی‌های خوانش این نحله‌ی فکری و نقد آن می‌پردازد. مسئله‌ی مرکزی در جُستار حاضر معرفی و نقد مکتب اونو است. بررسی دو جریان دیگر اما مجال دیگری می‌طلبد که در آینده در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد. اکنون به معرفی مختصری از این سه جریان و نسبت آن‌ها با یک‍دیگر می‌پردازیم:

انقلاب دیجیتالی یا تحول دیجیتالی؟ / یورگ لیشتر

از سال 1970 نزدیک به پنج دهه، آینده‌شناسان مختلف از الوین تافلر، دانیل بل و آندره گرز تا مانوئل کاستلز و جرمی ریفکین پیش‌بینی کرده‌اند که ماشین‌های خودکار و هوشمند جای انسان را در روند تولید می‌گیرند. اما سیر واقعی تاریخ سرمایه‌داری جز سلطه‌ی بیش‌تر سرمایه بر ابعاد گوناگون زندگی بشر، استثمار بیش‌تر نیروی کار و تخریب فاجعه‌بار محیط زیست نتیجه‌ی دیگری به بار نیاورده است. در چنین شرایطی بهتر است که با احتیاط بیش‌تر و به‌دور از هیاهو و اغراق این موضوع را مورد واکاوی قرار دهیم. مقاله‌ای که در زیر برگردان آن را می‌خوانید تلاشی است در این راستا.

ارزش بدون بت‌وارگی!/نوشته‌ی: النا لوئیزا لانگه

رابطه‌ی کار با ارزش چیست؟

مارکس در نامه‌ای به دوست خود لودویگ کوگلمان درباره‌ی منتقد کتاب سرمایه جلد یک، در ژوئیه 1868 (که یک‌سال پیش از این تاریخ به‌چاپ رسیده‌بود) چنین می‌نویسد:

«در باره‌ی سنترال بلات (Centralblatt) گفتنی است طرف با پذیرش این‌که اگر ارزش، اصولا معنایی داشته باشد، پس باید نتایج مرا پذیرفت، بالاترین امتیاز ممکن را داده‌است. این آدم بداقبال نمی‌داند که حتی اگر فصلی درباره «ارزش» در کتابم نباشد، تحلیل مناسبات واقعی که ارائه می‌دهم، حاوی برهان و اثبات روابط واقعیِ ارزش است. این وراجی‌­ها در مورد ضرورت اثبات مفهوم ارزش صرفا از بی‌اطلاعی کامل، هم در مورد موضوع مورد بررسی و هم نسبت به روش علمی ناشی می‌شود. هر کودکی می‌­داند که اگر ملتی از کارکردن باز ایستد، نمی­‌گویم طی یک سال، بلکه حتی در مدت چند هفته نابود خواهدشد، و همین‌طور هر کودکی می‌­داند که میزان تولید با کمیت­‌های متفاوت نیازهای اجتماعی تناسب دارد و برای این‌کار لازم است که مجموعه­‌ی کار اجتماعی به انواع گوناگون کار با کمیت­‌های معین تقسیم شود… علم دقیقا عبارتست از اثبات این که قانون ارزش چگونه خود را بروز می‌دهد». (مارکس و انگلس، 1988، 68)(1)

1 2 3