رویکرد «منطقی ـ تاریخی» و تولید کالایی ساده

انگلس در بیست‌ویکم ماه مه 1895 در نامه‌ای به کائوتسکی نوشت که دو مقاله را برای انتشار در نشریه‌ی تئوریک حزب سوسیال دموکرات آماده کرده است: مقاله اول تحت عنوان «قانون ارزش و نرخ سود» بعد از مرگ انگلس در پنجم اوت در همان نشریه به چاپ رسید و از مقاله دوم که قرار بود به نقش بورس بعد از سال 1865 بپردازد فقط طرح خلاصه‌ای بجا مانده است. هدف انگلس از انتشار این مقاله پاسخ به پرسش و ایرادی بود که افرادی مانند کنراد اشمیت و ورنر سومبارت درباره‌ی رابطه‌ی جلد اول و سوم کتاب سرمایه مطرح می‌کردند. این پرسش که اگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری کالاها به‌طور واقعی به‌قیمت تولیدشان به‌فروش می‌رسند، لاجرم ارزش آن‌ها فاقد عینیت و برساخته‌ای است منطقی و ضروری [necessary fiction] برای توضیح قیمت تولید آنها.

گفتگو با واکاوی سوسیالیستی در باره‌ی روش مارکس در نگارش کتاب سرمایه

این مصاحبه به معرفی دو دیدگاه در باره‌ی روش مارکس در نگارش کتاب سرمایه می‌پردازد : روش منطقی – تاریخی و روش منطقی. روش اول از طرف انگلس در سال 1859 مطرح شد و به وحدت روش منطقی و روش تاریخی باور دارد، یا به عبارتی ترتیب و توالی منطقی مقولات اقتصاد سیاسی، شکل پیراسته و منظم توالی تاریخی آنهاست. این دیدگاه تا جنگ جهانی دوم در بین مارکسیستها مسلط و رایج بود. بعد از جنگ وحدت روش منطقی و روش تاریخی مورد چالش قرار گرفت و روش منطقی مقبولیت بیشتری پیدا کرد. هر سه جریان عمده‌ی بعد از جنگ دوم: مکتب اونو، خوانش‌های نو از مارکس و دیالکتیک نظام‌‍مند بر ساختار منطقی کتاب سرمایه تاکید دارند، هر چند از روش منطقی برداشت‌های متفاوتی ارائه می‌کنند.
همچنین مقاله‌ی ساختار «سرمایه»: «منطقی» یا «منطقی – تاریخی»؟ در سایت نقد به این مساله پرداخته است.
حسن آزاد

آیا مارکس و انگلس رفرمیست شدند؟ گفت‌وگوی منجنیق با حسن آزاد

در پی انتشار دو مطلب در سایت «واکاوی سوسیالیستی»، اولی مطلبی از هال دریپر با عنوان «آخرین «وصیت‌نامه»ی انگلس؛ یک کمدی تراژدیک» که حسن آزاد آن را ترجمه کرده بود و دومی مطلبی نوشته‌ی حسن آزاد با تیتر «مارکس و انگلس و به اصطلاح «چشم‌پوشی» از استراتژی انقلابی» بر آن شدیم تا با او در مورد ادعاهایی گفت‌وگو کنیم که در چند وقت اخیر از سوی افراد گوناگون و با اهدافی مختلف مطرح شده اما ادعای مشترک همه‌ی آنها، گاه حتا با استناداتی مشترک، این است که مارکس و انگلس بعد از تجربه‌ی شکست‌ها و ناامید شدن از گذار انقلابی از سرمایه‌داری، سرانجام و در سال‌ها، و چه بسا دهه‌های پایانی زندگی‌شان به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه و امکان گذار از سرمایه‌داری، گذاری مسالمت‌آمیز و رفرمیستی است. در این گفت‌وگو به ویژه بر برخی ادعاهای سعید رهنما تمرکز کردیم که در مطالب متعددی تلاش کرده ادعای خودش را اثبات کند. در این گفت‌وگو صحت و سقم این استنادات را جویا شدیم و نگاهی انداختیم به آنچه که مارکس و انگلس در مورد گذار از سرمایه‌داری نوشته‌اند، شرایط زمانه‌ی آنان را بررسی کرده‌ییم و سرانجام به این پرسش پرداخته‌ییم که آیا مارکس و انگلس واقعن رفرمیست شده بودند؟

ساختار «سرمایه»: «منطقی» یا «منطقی – تاریخی»؟/ ح. آزاد

یکی از مسائل مورد بحث در خوانش و درک کتاب «سرمایه» از زمان انتشار تا کنون، جایگاه «منطق» و «تاریخ» دربازنمایی دیالکتیکی و ساختار این اثر است. کارل کائوتسکی معتقد بود که مارکس در این اثر اساسا به‌تکامل تاریخی سرمایه‌داری می‌پردازد. برعکس، لنین بعد از مطالعه‌ی منطق هگل (1914) نوشت:
«درک سرمایه‌ی مارکس و به‌خصوص فصل اول آن بدون مطالعه‌ و فهم کامل منطق هگل غیرممکن است. نتیجه می‌گیریم که بعد از نیم قرن هیچ‌یک از مارکسیست‌ها، مارکس را نفهمیده است.» [1]

مارکس و انگلس و به اصطلاح «چشم پوشی» از استراتژی انقلابی/ ح. آزاد

برخی گرایش‌های فکری در فضای آکادمیک و جریان‌های سیاسی مانند سوسیال دمکراسی و آنارشیسم بر این باورند که مارکس و انگلس در اواخر عمر از استراتژی انقلابی دست شسته و به اصلاحات تدریجی از طریق شرکت در انتخابات و پارلمان روی آورده بودند.درنوشته‌‌ی پیش رو صرفا به ارزیابی تاریخی این ادعا می پردازیم. برای روشن شدن این موضوع بهتر است در ابتدا به نقل‌قول‌هائی که مورد استناد طرفداران این دیدگاه قرار می‌گیرد، نگاهی کوتاه بیاندازیم. متاسفانه طرفداران این ادعا نقل قول ها را جدا از متن،جدا از شرایط تاریخی وبدون در نظر گرفتن قسمت‌های حذف شده توسط حزب سوسیال دموکرات در سال 1895 بیان می کنند، در حالیکه غالبا در همان متن، چند سطر بالاتر یا چند سطر پائین تر جملاتی مشاهده می شود که از تحول انقلابی حکایت می‌کند. من در اینجا تلاش می کنم به اغلب موارد نقل شده اشاره کنم.

بریتانیا در برابر فرانسه: چند راه ویژه؟ / الن میک‌سینزوود

از هنگام دریافت درخواست شرکت در این کنفرانس، و تأمل درباره‌ی موضوع، طنز کوچکی به ذهنم خطور کرده است. سال‌ها پیش، من در نخستین سیر و سیاحت نظری درباره‌ی تاریخ دولت انگلیس، با موضوعی درگیر شدم که در میان چپ بریتانیا نفوذ بسیار داشت، و به‌اصطلاح به تز نایرن ـ اندرسون شهرت یافته بود. پری اندرسون و تام نایرن بر این باور بودند که بریتانیا در یک بحران اقتصادی به‌سر می‌برد، چون اقتصادی اساساً عقب‌مانده و دولتی پیشامدرن دارد، و به این دلیل در این وضعیت به سر می‌برد که یک انقلاب بورژوایی به معنای خاص را پشت سر نگذاشته است.(1) البته، تلقی رایج از انقلاب، نمونه‌ی فرانسه بود. اما اندرسون و نایرن، به‌شکل غیرمنصفانه‌ای بریتانیا را در برابر عمده‌ترین دولت‌های اروپای غربی قرار می‌دادند؛ بدون حذف آلمان که دقیقاً از چنان موفقیت اقتصادی برخوردار بود که بریتانیا فاقد آن بود. استدلال من در برابر تز نایرن-اندرسون در یک کلام این بود که بریتانیا نه‌تنها در شمار عقب‌مانده‌ترین دولت‌ها در بین دولت‌های عمده‌ی اروپایی قرار ندارد، بلکه از کامل‌ترین فرهنگ بورژوایی نیز برخوردار است.(2)

1 2 3 4 5 9