بلوک سرمایه‌داری غرب زیر هژمونی امپراتوری امریکا / حسن آزاد و سهراب سپیدرودی

رباره‌ی مختصات نظام مناسبات بین‌المللی چه در میان مارکسیست‌ها با مخالفان نظری آن‌ها، و چه در میان خود مارکسیست‌ها تفاوت‌های آشکار و حتی تبیین‌های متضاد وجود دارد. یکی از حوزه‌هایی که جریان جدید چپ به تصور روشنی از آن نیاز دارد، تبیین نظام مناسبات بین‌المللی، سرشت آن، ویژگی‌ها و دورنمای تحولات آتی است. بدون این چشم‌انداز، برخورداری از استراتژی معطوف به سوسیالیسم به‌دشواری امکان‌پذیر است چراکه سوسیالیسم دراساس پروژه‌ای جهانی است. از این رو در این نوشتار تلاش می‌کنیم آرای دو تن از نظریه‌پردازان معاصر را با اتکا به آثار آن‌ها معرفی کنیم. آن‌ها در این خصوص رویکرد معینی دارند که از رویکردهای دیگر متمایز است. ما در این نوشتار می‌کوشیم از منظر لیو پانیچ و سام گیندین به صورت فشرده خاستگاه نظام مناسبات بین‌المللی پیش از جنگ‌های جهانی اول و دوم، بعد از جنگ دوم و از دهه‌ی هفتاد به بعد، ویژگی‌های آن، نقش امپراتوری امریکا در این بلوک، رقابت و وحدت درون آن و سرانجام شرایط مبارزه علیه آن را به شکل تزهایی ارائه کنیم .

درباره‌ی اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی / مایکل اسکایوونی

مقدمه: اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی برای چپ دانشگاهی و کسانی که از اصلاح اتحادیه‌ها جانبداری می‌کنند، به واژه‌ای نوین و پُرآوازه تبدیل شده است. همان‌گونه که یان رابینسون اشاره می‌کند «هم تحلیل‌گران و هم فعالان کارگری، از این اصطلاح برای توصیف کار سازمان‌یافته در ایالات متحده بهره گرفته‌اند؛» از این‌رو، جنبش کارگری سازمان‌یافته باید چه برای صورت‌بندی برخی اتحادیه‌ها در درون جنبش گسترده‌تر، و چه به‌عنوان هدفی مطلوب برای کسب دوباره‌ی توان سیاسی و اقتصادی ازدست‌رفته‌ی کارگران، در این جهت گام بردارد.»(1) شمار فزاینده‌ای از فعالان کارگری و تحلیل‌گران استدلال می‌کنند که اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی یک استراتژی/ایدئولوژی است که اتحادیه‌های امریکای شمالی باید آن را راهنمای خود قرار دهند.

گرامشی و استعاره‌­ی نظامی / دانیل اِگان

بازاندیشی جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی
مقدمه
درباره‌ی اهمیت آنتونیو گرامشی در تفکر اجتماعی معاصر کم‌تر می‌­توان تردید کرد. سهم گرامشی در جامعه‌شناسی، فلسفه‌ی سیاسی و مطالعات فرهنگی او را به یکی از پرآوازه‌ترین نمایندگان دیدگاه نومارکسیستی تبدیل کرده است. ادای سهم او به نظریه‌ی اجتماعی مارکسیستی محدود نشده، و بسی از آن فراتر می­‌رود. توماس می‌گوید که «امروزه در سنت مارکسیستی، گرامشی بیش از هر متفکر دیگری از جمله مارکس و انگلس به معروف‌ترین نظریه‌­پرداز در بحث­‌های جاری دانشگاهی تبدل شده است». (توماس، 2010، ص 199) یکی از مهم­‌ترین اجزای نظریه‌ی اجتماعی گرامشی، بحث او درباره‌ی استراتژی سیاسی، به‌ویژه تمایز میان «جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی» است. به نظر گرامشی در جوامع پیشرفته‌ی سرمایه­‌داری، مبارزه‌ی فرهنگی پیچیده و طولانی‌­تر (جنگ موضعی) جایگزین مدل کلاسیک انقلاب از طریق قیام مسلحانه (جنگ جبهه‌­ای) شده است. این رویکرد، بنیادی‌­ترین سویه‌ی تغییر در دیدگاه مارکسیسم غربی از اقتصاد سیاسی سرمایه‌­داری به تحلیل روبناهای فرهنگی است. (اندرسون 1979)

به‌رغم اهمیت تحلیل گرامشی از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی، جای بسی تعجب است که در مارکسیسم معاصر، این اصطلاح‌ها توجه اندکی را به خود جلب کرده است. صاحب­‌نظران به‌گونه‌ای ضمنی این امر را مفروض می­‌گیرند که جنگ جبهه‌ای/جنگ موضعی اصطلاح‌هایی متعلق به گرامشی‌اند، یا دست­‌کم گرامشی از آن­ها بدون اما و اگر بهره گرفته است. در واقع، این اصطلاح‌ها چه در متن اصلی نظامی و چه در سنت مارکسیستی خود، تاریخ معینی دارند که به دوران پیش از گرامشی برمی‌گردد.

در دفاع از مارکسیسم سیاسی / جونه برچ و پل هایدمن /

مارکسیسم سیاسی از جریان‌های اندیشه‌سازِ مهمِ معاصر در سنت تفکر مارکسیستی است که آثار ارزشمندی در پهنه‌های گوناگون به‌ویژه در زمینه‌ی سازوکار گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری، مسئله‌ی انقلاب بورژوایی و تحولات سرمایه‌داری معاصر پدید آورده است. بازاندیشی در نظریه‌ی ماتریالیستی تاریخ و مفهوم بنیادین شیوه‌ی تولید را می‌توان مهمترین ره‌آورد این جریان اندیشه‌ساز به‌شمار آورد که خواه با آن موافق باشیم خواه نه، اهمیت و پی‌آمدهای نظری و سیاسی‌اش را نمی‌توان ناچیز شمرد.

از آثار متفکران این نحله‌ی فکری تاکنون چند کار درخشان از الن میک‌سینز وود و رابرت برنر نظیر دموکراسی در برابر سرمایه‌داری، امپراتوری سرمایه و بحث برنر به همت حسن مرتضوی به فارسی برگردانده شده و خاستگاه سرمایه‌داری اثر سترگ الن میک‌سینز وود نیز در دست انتشار است.

جستار حاضر، به قلم دو تن از مدافعان این نحله فکری به رشته تحریر درآمده است و در ادامه کوشش می‌شود که با ترجمه‌ی مقاله‌هایی از نویسندگان دیگر بر وجوه تمایز این جریان از سایر گرایش‌های نظری و سیاسی در سنت مارکسیستی روشنایی بیش‌تری بیفکنیم. از این مجموعه مقاله «مارکسیسم سیاسی» به قلم پل بلک‌لج به همت بهرنگ نجمی به‌ فارسی ترجمه شده است.

آیا در مارکسیسم سیاسی چیزی برای دفاع‌ وجود دارد‌؟ / نایل داویدسون

جونا برچ و پل هایدمن در پایان مقاله‌ی‌ خود تحت عنوان «در دفاع از مارکسیسم سیاسی» اشاره می‌کنند که «هواداران مارکسیسم سیاسی نظیر رابرت برنر، الن میک‌سنزوود و چارلی پُست با منتقدان خود نظیر جایروس بناجی، نایل داویدسون و اشلی اسمیت در چشم‌انداز خود در ضرورت سوسیالیسم انقلابی از پایین، نقاط مشترک فراوانی دارند.».(1) قدر مسلم این‌که اعضای «همبستگی» نظیر برنر و چارلی پُست، انقلابیونی هستند که در شکل‌گیری بحث‌های بسیار مهم برای چپ مشارکت بسیار داشته‌اند، که با سنت انترناسیونال سوسیالیستی هم‌خوانی کامل دارد.(2) افراد دیگری از همین سازمان نظیر جان اریک مارو در مورد جنبه‌هایی از همین سنت ـ به‌عنوان نمونه موضع ما نسبت به اپوزیسیون چپ ـ رویکردی انتقادی اتخاذ کرده‌اند، که با شیوه‌‌ای رفیقانه به تکوین درکی جمعی یاری ‌رسانده است.(3)

اما یکی از معضلات مارکسیسم سیاسی فقدان مرزهای روشن سیاسی است. همه‌ی طرفداران این نحله‌ی فکری انقلابی نیستند: الن وود موضعی نزدیک به رالف میلی‌باند و جانشینان او در هیات تحریریه‌ی «سوشالیست رجیستر» دارد، اگرچه او نیز در بحث‌های نظری و از جمله مهم‌تر از همه درباره‌ی خصلت دموکراسی سرمایه‌داری نقش شایان‌توجهی ایفا کرده است. اما برخی دیگر از مارکسیست‌های سیاسی در دنیایی کاملاً آموزشگاهی به‌سر می‌برند، و به‌نحوی افراطی از آن‌چه که تصور می‌کنند «روش مارکسیستی» محسوب می‌شود، هواداری می‌کنند و بدین‌سان از فعالیت سوسیالیستی فاصله گرفته و در راه فرقه‌گرایی آکادمیک گام می‌گذارند.

اما دشواری اصلی مارکسیست‌های سیاسی رابطه‌ی نامتوازن آن‌ها با فعالیت سوسیالیستی نیست، البته وجود بحث‌های تاریخی چالش‌برانگیز صرفاً نمی‌تواند برای سیاست معاصر پی‌آمد ضروری در بر داشته باشد ـ صرف‌نظر از این که تز برنر را متقاعدکننده بدانیم یا نه، باید پذیرفت که برخی از مارکسیست‌های سیاسی [یک‌رشته] آثار تاریخی به نگارش در آورده‌اند که حاوی یافته‌های مهمی است، به‌ویژه «بازرگانان و انقلاب» اثر برنر و «راه امریکا به سوی سرمایه‌داری» اثر چارلی پُست.

بحث درباره‌ی مارکسیسم و تاریخ: اختلاف بر سر چیست؟ / چارلی پُست

از ویراستاران مجله‌ی انترناسیونال سوسیالیست ریویو، برای فراهم کردن فرصت مشارکت در بحث بین جونا برچ، پل هایدمن و نایل داویدسون درباره‌ی به‌اصطلاح «مارکسیسم سیاسی»، تشکر می‌کنم. نایل داویدسون یک انقلابی است که در تحلیل سوسیالیسم انقلابی سهم بزرگی ادا کرده است، و من در باور به سوسیالیسم از پایین ـ برای خودرهانی طبقه‌ی کارگر ـ با او هم‌نظرم.(1) اما، در مورد پرسش‌های نظری و تاریخی اختلاف‌نظرهای شدیدی وجود دارد که باید مورد بحث قرار گیرد. برای نوسازی ماتریالیسم تاریخی به‌مثابه‌ی وسیله‌ای برای درک و تحول دنیای معاصر، بحث‌های رفیقانه‌ای از این دست، امری ضروری به‌شمار می‌رود.

داویدسون در نقد خود به گرایشی که ترجیحاً بر کتاب سرمایه {در بحث دوران گذار. م} تأکید بیش‌تری دارد، چهار نکته را مطرح می‌کند.(2) نخست، داویدسون به «فقدان مرزهای روشن سیاسی» مارکسیسم سیاسی اشاره می‌کند. دوم، او خوانش رابرت برنر و الن میک‌سینزوود از مارکس را به‌ویژه از کتاب سرمایه و گروندریسه، مورد تردید قرار می‌دهد. سوم، بر این باور است که مدافعان مارکسیسمِ سرمایه ـ مرکز {مراد کتاب سرمایه است. م} درکی غیرواقع‌گرایانه از سرشت انسان دارند، سرشتی که ذاتاً در برابر سرمایه‌داری مقاومت می‌کند. سرانجام، او پافشاری ما بر جدایی نسبی سیاست از اقتصاد به‌عنوان وجه مشخصه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری را مورد چالش قرار می‌دهد، که گویا این رویکرد به برداشتی آشفته از امپریالیسم سرمایه‌د‌ارانه، تجربه‌ی اتحاد شوروی، چین و به‌اصطلاح «جوامع سوسیالیستی» می‌انجامد.

1 2 3 4 5 8